تبليغاتX

 

آتیش پاره
روزها و شب های بارانی
 

گریه کردی
گریه کردم

آسمان هم گریه کرد


تو برای خود گریه کردی...شاید هم برای من
من برای تو گریه کردم...شاید هم برای خودم


آسمان برای چی گریه کرد؟!
برای من یا برای تو؟
برای لحظه های تنهایی من یا برای بی قراری های تو؟
برای دل شکسته ی من یا برای دل زندانی تو


مهم نیست
مهم نیست برای چی گریه کرد..!!!
مهم اینه که


گریه کردی ...گریه کردم... آسمان هم گریه کرد

تو را به جان شقايق ها قسم
به تمام  لاله هاي روئيده در دلهاي عاشقان قسم
و به شکوه تمام لحظه های تنهايی
به قطره قطره ی خونی که به رگهايم جاريست
و به تمام وسعت دنياي خالی از کينه ای که برای خود ساخته ام
به شفافيت دنيای مملو از عشق!
و به موجوديت گلهای سرخ !
به تمام آنانکه دوست داشتن را دوست دارند
و عشق را باور می کنند
به آنهايی که گل عشق در وجودشان بارور است
و حتی به زمستان هم می شکفد !
به سجاده ای که هميشه عطر ياس از آن به مشام می رسد
و حتی به خودت قسم
به تويی که لحظه لحظه های خاطراتم را معنا می کنی
تويی که
تصوير گر زيبايی های زندگيم هستی
گل هميشه بهار من
به خودت قسم
دوستت
دارم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط رها | 
 

همه تن با تو بودم

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست...

براي تويي كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد...

براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي...

براي تويي كه وجودم بي ارزشم را محو وجود نازنين خود كردي...

براي تويي كه هر لحضه دوري ات برايم مثل يك قرن است....

براي تويي كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است....

براي تويي كه قــــــــــــلــــــــــــــبـــــــــت پـــــــــــــاك است...

براي تويي كه در عشق، قـــــــــــلــــــبــــــــت چه بي باك است...

براي تويي كه عـــــــــــشـــــــــــــقــــــــــــــــت معناي بودنم بود...

براي تويي كه غـــــــــــــــمـــــــــــــــهـــــــايــت معناي سوختنم بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط رها | 

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط رها | 
 

عشق اونيه که به خاطره اون تموم قانونهاي روزگارو زيرپا مي ذاري و خاطرات شيرين رو جايگزينش مي کني.

باورم نمي شه
دستات
توي دست منه
چشمات
توي چشم منه
قلبم داره تند تند مي زنه
حس مي كنم كه دارم خواب مي بينم
باورم نميشه ميگي تا ابد مال مني
حر فايي كه مي خوام ميزني قلبم داري از جا مي كني
حس مي كنم عاشق ترينم
باور كردني نيست اين
عشق و غمي نيست از درد و كمي نيست
وقتي تو هستي
باورم نميشه دنيام داره با من راه مياد
فردا عشق تو رو از من مي خوان غم ها
قول دادم به دست باد ديگه نمي خوام بميرم
باورم نميشه
اشكام ديگه از بي كسي نيست
حرفام ديگه از نارسي نيست
دستام با تو ديگه خالي نيست
حس مي كنم عاشق ترینم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط رها | 
 
اگر به خاطر زيبايي ، دوستم  ميداري دوستم مدار!
 خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .
 اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!
 به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.
 اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!
 پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد. 
 اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!
 دوستم بدار همواره من همواره عاشق ات خواهم بود


اگه تمام خاک زمين باشي

تنها مشتي از تو کافيست براي آنکه تا ابد بپرستمت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط رها | 

 

اگر کسي را دوست داشته باشي

 

نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني

 

نمي توني دوريش را تحمل کني

 

نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري

 

نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري

 

 

واسه همينه که عاشق ها

 

ديوونه ميشن...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط رها | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط رها | 
 

سلام

امروز بعد از کلی بی خبری از وبم بازم اومدم یه سری بهش بزنم

راستش این روزا سرم یه جورایی خیلی شلوغه و وقت سر خاروندنم ندارم

خلاصه اومدم دیگه

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط رها | 
 

 

عشق مانند هواست

همه جا موجود است

تو نفس هایت را قدری جانانه بکش

 

 

عاشق هایت را

 مثل کانال تلویزیون عوض می کنی

و با افتخار می گویی

که عشق برایت این چنین است!

و من می خندم ...

به برنامه هایی که هیچ کدامشان،

 به درد نمی خورند!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط رها | 

به تو مدیونم همیشه
مگه میشه بی تو باشم
از شبی که روبرومه
چه جوري بی تو رها شم
به تو مدیونم همیشه
مثل شب به صبح فردا
مثل موجی سرد و تنها
به نگاه نازه دریا
به تو مدیونم همیشه
من خسته من ویرون
مثل خاکی سرد و تشنه
به نوازشای بارون
به تو میرسم دوباره
زیر رگبار ستاره
وقتي بارون نگاهت
رو حریر شب میباره
اگه پایانی نباشی
واسه بغض وخستگی هام
چه جوری برگردم از این
جاده های بی سرانجام
تو خدای عاشقایی
به تو مدیونم همیشه
وقتی اسمتو میارم
نبض لحظه تازه می شه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط رها | 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط رها | 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط رها | 
 

گاهي مسير جاده به بن بست مي رود
گاهي تمام حادثه از دست مي رود
گاهي همان کسي که دم از عقل مي زند
در راه هشياري خود مست مي رود
گاهي غريبه اي که به سختي به دل نشست
وقتي که قلب خون شده بشکست مي رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است مي رود
گاهي کسي نشسته که غوغا به پا کند
وقتي غبار معرکه بنشست مي رود
اينجا يکي براي خودش حکم مي دهد
آن ديگري هميشه به پيوست مي رود
واي از غرور تازه به دوران رسيده اي
وقتي ميان طايفه اي پست مي رود
هر چند مضحک است و پر از خنده هاي تلخ
بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود
اين لحظه ها که قيمت قد کمان ماست
تيريست بي نشانه که از شست مي رود
بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند
اما مسير جاده به بن بست مي رود

 

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي
چقدر هم تنها
خيال مي
کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
دچار يعني عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي
خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگر نه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله اي که غرق ابهامن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط رها | 
 

قلم مضطرب از این گوشه به ان گوشه دفتر می رفت، گره در ابروانش و غرولندی زیر لب! شاعر آمد و خواست شعری بنویسد که قلم، خود را کنار کشید و گفت : تو عمری مرا به کار کشیده ای، اما هنوز آس و پاسی! شاعر گفت : من از عشق و محبت می گویم، اما مردم از مرگ و نفرت می خواهند! قلم گفت : بنویس  عشق و محبت با مرگ و نفرت از بین نمی رود!

 

 

اگر دریا بودم در اعماق آبهایم نگاهت میداشتم.

اگر جنگل بودم در تنه درختانم اسیرت می کردم.

اگر کوهی بودم در غاری از تنم زندانی ات می کردم.

اگر گلی بودم در کنج گلبرگ هایم از تو محافظت می کردم.

اگر زنبوری بودم در کندوی عسلم از تو مراقبت می کردم.

اگر خانه ای بودم در یکی از زیباترین اطاق هایم خدمتت را می کردم.

اگر پرنده ای بودم در لانه ام برایت غذا می آوردم.

حال که هیچ کدام از اینها نیستم، فقط می توانم تجسمی از تو را در ذهنم پرستش کنم.

نگاهم را به جاده دوخته ام،

به خط های سپیدی که از هم دورند،

دیگر خیال ثبقت گرفتن ندارم،

 بیا به هم بپیوندیم!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط رها | 
 

به فردا می نگرم، به فردایی روشن، در جست و جوی خدای خود هستم، آنقدر می روم و می روم تا به او برسم، آنقدر نام خدا را تکرار می کنم تا از میان شعله آتش افکار انسانی بیرون بیایم و در نهایت آزادگی سوی او پرواز کنم. نمی دانم چه خواهد شد.فقط منتظرم، هر آنچه او خواهد. قلبم به سوی ابدیت گشوده شده است، زیبایی های این هستی را با چشم دل می بینم و لحظه به لحظه شکر خدا را به جای می آورم!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط رها | 

 همیشه در عجب بودم

که چرا در جاده عشق

پا به پایم نمی آمدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم،

امروز فهمیدم...

ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط رها | 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط رها | 
 
JavaScript Codes Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت