![]() |
![]() |
|
| روزها و شب های بارانی |
|
گریه کردی
تو را به جان شقايق ها قسم
به تمام لاله هاي روئيده در دلهاي عاشقان قسم و به شکوه تمام لحظه های تنهايی
به قطره قطره ی خونی که به رگهايم جاريست و به تمام وسعت دنياي خالی از کينه ای که برای خود ساخته ام به شفافيت دنيای مملو از عشق! و به موجوديت گلهای سرخ ! به تمام آنانکه دوست داشتن را دوست دارند و عشق را باور می کنند به آنهايی که گل عشق در وجودشان بارور است و حتی به زمستان هم می شکفد ! به سجاده ای که هميشه عطر ياس از آن به مشام می رسد و حتی به خودت قسم به تويی که لحظه لحظه های خاطراتم را معنا می کنی تويی که تصوير گر زيبايی های زندگيم هستی گل هميشه بهار من به خودت قسم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط رها |
|
|
براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست... براي تويي كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست... براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست... براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد... براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي... براي تويي كه وجودم بي ارزشم را محو وجود نازنين خود كردي... براي تويي كه هر لحضه دوري ات برايم مثل يك قرن است.... براي تويي كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است.... براي تويي كه قــــــــــــلــــــــــــــبـــــــــت پـــــــــــــاك است... براي تويي كه در عشق، قـــــــــــلــــــبــــــــت چه بي باك است... براي تويي كه عـــــــــــشـــــــــــــقــــــــــــــــت معناي بودنم بود... براي تويي كه غـــــــــــــــمـــــــــــــــهـــــــايــت معناي سوختنم بود...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط رها |
|
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط رها |
|
|
عشق اونيه که به خاطره اون تموم قانونهاي روزگارو زيرپا مي ذاري و خاطرات شيرين رو جايگزينش مي کني.
باورم نمي شه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط رها |
|
|
اگر به خاطر زيبايي ، دوستم ميداري دوستم مدار!
خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .
اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!
به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.
اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!
پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد.
اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!
دوستم بدار همواره من همواره عاشق ات خواهم بود
اگه تمام خاک زمين باشي تنها مشتي از تو کافيست براي آنکه تا ابد بپرستمت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط رها |
|
|
اگر کسي را دوست داشته باشي نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني نمي توني دوريش را تحمل کني نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط رها |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط رها |
|
|
سلام امروز بعد از کلی بی خبری از وبم بازم اومدم یه سری بهش بزنم راستش این روزا سرم یه جورایی خیلی شلوغه و وقت سر خاروندنم ندارم خلاصه اومدم دیگه
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط رها |
|
|
عشق مانند هواست همه جا موجود است تو نفس هایت را قدری جانانه بکش
عاشق هایت را مثل کانال تلویزیون عوض می کنی و با افتخار می گویی که عشق برایت این چنین است! و من می خندم ... به برنامه هایی که هیچ کدامشان، به درد نمی خورند!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط رها |
|
|
به تو مدیونم همیشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط رها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط رها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط رها |
|
|
گاهي مسير جاده به بن بست مي رود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط رها |
|
|
قلم مضطرب از این گوشه به ان گوشه دفتر می رفت، گره در ابروانش و غرولندی زیر لب! شاعر آمد و خواست شعری بنویسد که قلم، خود را کنار کشید و گفت : تو عمری مرا به کار کشیده ای، اما هنوز آس و پاسی! شاعر گفت : من از عشق و محبت می گویم، اما مردم از مرگ و نفرت می خواهند! قلم گفت : بنویس عشق و محبت با مرگ و نفرت از بین نمی رود!
اگر دریا بودم در اعماق آبهایم نگاهت میداشتم. اگر جنگل بودم در تنه درختانم اسیرت می کردم. اگر کوهی بودم در غاری از تنم زندانی ات می کردم. اگر گلی بودم در کنج گلبرگ هایم از تو محافظت می کردم. اگر زنبوری بودم در کندوی عسلم از تو مراقبت می کردم. اگر خانه ای بودم در یکی از زیباترین اطاق هایم خدمتت را می کردم. اگر پرنده ای بودم در لانه ام برایت غذا می آوردم. حال که هیچ کدام از اینها نیستم، فقط می توانم تجسمی از تو را در ذهنم پرستش کنم.
نگاهم را به جاده دوخته ام، به خط های سپیدی که از هم دورند، دیگر خیال ثبقت گرفتن ندارم، بیا به هم بپیوندیم!!! ![]()
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط رها |
|
|
به فردا می نگرم، به فردایی روشن، در جست و جوی خدای خود هستم، آنقدر می روم و می روم تا به او برسم، آنقدر نام خدا را تکرار می کنم تا از میان شعله آتش افکار انسانی بیرون بیایم و در نهایت آزادگی سوی او پرواز کنم. نمی دانم چه خواهد شد.فقط منتظرم، هر آنچه او خواهد. قلبم به سوی ابدیت گشوده شده است، زیبایی های این هستی را با چشم دل می بینم و لحظه به لحظه شکر خدا را به جای می آورم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط رها |
|
|
همیشه در عجب بودم که چرا در جاده عشق پا به پایم نمی آمدی حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم، امروز فهمیدم... ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط رها |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط رها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است!!!
|
| پیوندهای روزانه |
|
×××محسن جون××× آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم فروردین 1387 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 |
| پیوندها |
|
خاطرات دانشگاه (مهران جون) دلقک ها به بهشت نمی روند!!! موفقیت پرواز رویایی ایران داوری گوگل یاهو لبیک meebo کیش محشر بلاگفا حرف دل ماجراهای یک کلاس درسی پسر آفتاب کلیک نکن پشیمون می شی |
|
RSS
|